تبليغاتX
Clockwork Orange

Clockwork Orange

خاطرات یک ذهن خطرناک

کوچ

اینجا کهنه شد میرم اینجا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 18:46  توسط نیما  | 

رجایی در راه

اوباما همه حقوق ها بالای ۰۰۰ ۱۰۰ دلار در سال معلق کرده واسه کاهش دادنشون!!!!

آدم یاد شهید رجایی یا احمدی نژاد میفته! کارای پوپولیستی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 13:17  توسط نیما  | 

Apply Abroad

امروز آرمین یه ایمیل از یکی از دانشگاه های فرانسه گرفته بود که می گفت درخواستش برای ادامه تحصیل با شهریه قبول شده. استادی که قبولش کرده از خیلی از غول های آمریکایی غولتره.

من که خیلی خوشحال شدم. نه اینکه نوع دوست باشم، به خاطر اینکه وقتی اون تونسته بگیره، اعتماد به نفس منم بالاتر میره و امیدواریم بیشتر میشه که خودمم احتمالا می تونم برم.

اما ۴ تا واکنش اولی که دیدم:

نفر ۱:
اِ جدی! جالبه!!!

نفر ۲:
من شخصا هیچ وقت آمریکا رو ول نمی کنم برم اروپا (هنوز هیچ کدوم راش ندادن معلومم نیست راش بدن!)

نفر۳:
(یِیهو بحثو عوض کرد) راستی برنامه رو نوشتم....؟

نفر۴:
اینو کی راش داد؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 12:8  توسط نیما  | 

دین

اگر دین داری ، دست کم جوانمرد باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 12:29  توسط نیما  | 

Existenz

فیلم جالبی بود، فقط باید دست کم، یه زمانی خوره بازیای دست کم، Adventure بوده باشی تا باش حال کنی.

آدم خودش درصد جدی بودن بازی زندگی رو تایین میکنه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 17:13  توسط نیما  | 

خود درگیری

به هم دورغ نگیم (من واسه تو، تو واسه من ... ) من واسه خودم آمدم پیشت ولی ممکنه این به نفع توام باشه...


از نظر زیست دبیرستان، اونایی که کشتن بلد نیستن شکار می شن و نسلشون منقرض میشه!!! یعنی میشه نشه! (بهتره اونایی که اهل جنگن همو نابود کنن).


می دونم چه جوری سوارت شم. ولی اینکارو نمی کنم. این به خاطر انسانیتِ یا ترس از افتادن از روی الاغ! نمی دونم!!!

اِه نکن از رو شونم بیا پایین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 17:2  توسط نیما  | 

TRUST

My body aches from mistakes
Betrayed by lust
We lied to each other so much
That in nothing we trust


Time and again,
She repeats let's be friends
I smile and say yes
Another truth bends,
I must confess

I try to let go, but I know
We'll never end 'til we're dust
We lied to each other again
But I wish I could trust

MegaDeath

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 12:32  توسط نیما  | 

هنوز همینجوری موندم

حالا من هنوز همین جوری موندم که این آدمای دوروبر آدم، آدمو واسه خودش میخوان یا واسه خودشون؟

این یعنی چی حالا عرض می کنم...


سکانس اول
۱-
من فقط هر دفعه، ۳۰،۴۰ هزار تومن پول sms میدم، اونم واسه جوکایی که آدما از اینور و اونور می فرستن، منم هِی دلم نمیاد فقط خودم بخونم می فرستم واسه بقیه...
تا اینجاش که طبیعیه میدی میگیری خب! اما تعداد دریافتی از ارسالی بیشتره!

۲-
هر روز بعد از ظهر تعطیلی، که می خوام تنها باشم به کارام برسم، سر و کله یکی پیدا میشه گند میزنه به کل برنامه. با اینکه، اصولا ماهی یه بارم از کسی سراغ نمی گیرم!

۳-...

۴-...

۵-...

خلاصه حسابی سرم شلوغه! (یا فیلسوفم، یا دلقکم، یا با انرژی ام، یا ...)


سکانس دوم

تو این بلاگ یک سال و اندیه دارم می نیویسم...
واسه اینکه راحت هر چی تو دلم بنویسم، و تو قید و بند نباشم...
با یه اسم مجازی آمدم و هیچکیَم خبر نداره... (یه نفر خبر داشت که یادش رفت آدرسو دفعه بعدی که پرسید، پیچوندمش. خودشم به جرگه پیچ ها رفت بعدا. حالا من اونو پیچوندم یا اون منو هنوز نمی دونم { دو طرف هنوز تریپ من میخواستمت نموندی میذارن })
ولی تقریبا غیر از یه ملکه خر و یه خانوم شاعر (خداییش شعراش خیلی توپه، آدمِ ۲سال پیش بودم الان تریپ رفاقت گذاشته بودم)
هیچکس دور و برم نیست!


نتیجه گیری:

- من، چند شخصیتی حاد دارم!

- من، آدم مزرخرفی هستم که دور بریام گیر کردن تو مرام!

- آدمو واسه خودشون میخوان! (باید همه اونای که تریپِ کاری دارن قیچی کنم. البته تنها میشم!)

- آدمای دنیای مجازی با واقعی فرق دارن!!!

- فیلسوفانش اینه که، اصا منی وجود نداره، وگرنه این من باید همیشه  یه جور واکنش از محیط می گرفت!

- ...


اینا رو وقتی داشتم نوشته های 
پشت خط یک سوم ، به خصوص دروغ بزرگ تاریخیشو می خوندم به ذهنم رسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 16:37  توسط نیما  | 

!!!

یه لحظه خسته...

 یه لحظه امیدوار ...

یه لحظه خوشحال...

یه لحظه گریون...

بی تفاوت...

با هیجان...

There's secret place... I like to go


با اینکه دیگه هیچ پیوندی با این مردم احساس نمی کنم و نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت شدم، ولی حرفای یه سری که فقط غر میزنن و ایراد می گیرن رو اعصابمِ.

اونایی که گیر دادن چرا خاتمی یه سری کارا رو انجام نداد...
اون کاریو که تقریبا بازرگان انجام داد و نتیجه ای به جز انحصار قدرت نداشت!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 18:4  توسط نیما  | 

بز

ملت همینجوری تو کف رای دادن و ندادن موندن!

سیدم همینجوری آچمز مونده،

میدونه باید بیاد...
ولی از اونورم میدونه با یه مُشت بچه احساساتی طرفه...
اگه بهشون دلگرم کنی و راه بیفتی، یهو پا تو از در بیرون نذاشتی میبینی همه در رفتن خودت موندیو خودت.

و اونوقته که  همین شخصیتشم لگدمال میشه...
میشه یه شخصیت تاریخی به درد نخور مثه بازرگان، مثه مصدق، مثه عباس میرزا، مثه امیر کبیر، مثه قائم مقام فراهانی .... مثه (اون یارو کی بود با عربا جنگید تا آخرین لحظه!).
همونایی که وقتی تاریخشنو میخونی همون احساسی که موقع دیدن فیلمای ابلهانه ترسناک داری بهت دست میده...
هی میخای بزنی تو سره ملت اون موقع که بابا الاغا برید کمکش کنید دیگه الان همه چیز حل میشه، اگه نرید دو صفحه دیگه خاریتون افتاده ها!!!!

ما ملت عادت داریم، از تاریخ درس نگیریم...

همیشه یه جریانی که راه میفته از پیرمرد توی گور تا نوزاد تو شکم ننش راه میفتیم...
به حمایت و سر دادن و پا دادن (پا دادن از همه نوع!)...
انتظار داریم نمرده بریم بهشت...
نتیجه ام میگیریم ولی چون بهشت نیست سواحل قناریه سر خورده میشیم (آخی چقد حساس)، میکشیم عقب وسط کویر لوط ...
یه چند  وقتی میگذره دوباره به گٌه خوردن میفتیم...
دوباره بسیج شیم...

و این داستان ادامه دارد...

یعنی بز با همه بز بودنش، کر باشه کور باشه هرچی، ولی تجربشو تو ژن خودشم شده به نسل بعدی منتقل میکنه.

اما ما، گور پدر بچه ها، واسه ۵ ساله بعد خودموناز تجربمون استفاده نمی کنیم.

این قضیه ام میگذره همه نگاه میکنن...
چون هنوز به اندازه کافی قضیه بهشون فشار نیاورده...

به درک اصا منم نگاه میکنم، خب منم بزم دیگه!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 18:22  توسط نیما  |